تبليغاتX
سخن دوست
هر آنچه هست از اوست
دلم بدجوری گرفته... چند وقتی هست که راحت ننوشتم.. می خواهم راحت و آسوده باشم و به قافیه و وزن و بقیه چیزا اهمیت ندم هرچند که قبل از اونم خیلی به این چیزا اهمیت نمیدادم...

به هر حال سبک نوشتن المیرا عوض شده. خودش اینجوری می خواد و منم هیچ کاری نمی تونم بکنم. امر امر المیراست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:7  توسط المیرا 

روزگاری هست تنها شده ام

وز غمت بیگانه از دنیا شدم

روزگاری این دل رسوای من

در غم تنهایی شبهای خویش

در سکوت بی نوایی های خویش

آه و درد از بی وفایی ها کشد

ناله از هجران فرهادی کشد

نیمه شب تنهاش بود و با خداش

بس سخن ها داشت

 از دل می نواخت

گوشه تنهایی اش بنشسته بود

در درونش بس هزاران غصه بود

دردرون می جوشید غصه ها

لیک نشنیدی تو از او قصه ها

کاش می شد نزد او فرهاد او

غصه ها بر می گرفت از یاد او

لیک دیگر آن دل تنهای من

نشنود هرگز جواب از شاه من

بیش از این آه و فغان می بایدش

بایدش مردن در این حال بدش

بایدش پنهان شدن از دیده ها

رفتن و تنها شدن در بیشه ها

اشک و آه و ناله و گریه، فغان

همچو یارانی شکیب اما نهان

بعد از اینش در دلش ساکن شوند

بعد از اینش در غمش یاور شوند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:53  توسط المیرا  | 

در کدامین راه می توان یافت تو را؟

با کدامین حس می شود رسید به تو ؟

هیچ می دانی؟ تنهایم

بی تو غمی در وجودم

 فریاد می زند

غوغا می کند

آسمان سرد است،  سرد  سرد

غم، سراسر، آن را گرفته است

شایدم باید تنها بودن

 در غمت تنها شکیبا بودن

بس زمان گذشت

 و هنوز نتوان برد تو را از خاطر

شایدم باید تنها زیستن

 تنها ماندن به راهی بس دور و دراز

 پر ز نشیب و فراز

تنها

یار من است

غم در این لحظه

نومیدی

 یاور من است

در تمام لحظه

به کجا شتابم کانجا پر ز نور باشد و عشق

نیافتم مامنی را و سپس

تنها می مانم به راه نیستی تو

زیرا که نیستی و نیست لحظه دیدار

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:24  توسط المیرا  | 

خدای من کجایی؟
صدایت را می شنوم که می خواند مرا به سمت خویش
تویی که می نویسد و می گوید و می خواهد

تویی که انگشتانش را حرکت می دهد و می خواهد و می ماند
تویی آن ملکوت روشن و عرش کبریا
تویی آن نفسهای خسته به دنبال یک تکه نان
تویی آن هیاهوی مانده بر لب جویبار
تویی آن سکوت ساده در کوهسار
تویی آن لمس حس گرم وجود
و عشقی که به من می خندد و مرا می بوسد
تویی آن زمزمه ساکت یک مرد غریب
تویی آن آرامشی که پیداست
تویی فریادی که می کوشد بفهماند به من
که اینجایی و هم خسته از این نابندگانت، سخت دلگیر
تویی طلوع زرد گل در انتهای کوچه ناباوری
تویی آن رنگینه که پاشیده است بر زمین
آن خنده که بر جویبار لحظه هاست تویی
آن گریه که سوار دقیقه هاست تویی
خدای من کجایی؟
اینجا به خود می نگری
اینجا درست بر لحظه ای
که من همه تو هستم و تو هم همه من شده ای؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:47  توسط المیرا 

بچه ها می خندند و هیاهوشان در فضا می پیچد روزها می آیند و نسیمی موهای طلایی خورشید را به هوا می پراکند
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 12:30  توسط المیرا 

روزها می گذرند از پی هم و من با تمام دلبستگی هایم به آن ده می مانم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 12:11  توسط المیرا 

امروز حسی عجیب دارم
گویی گم شده ای هستم در کوچه های خیالت
می دانم که عاشقم و بی قرار دستهایت
در انتظار توام و تنهایم
بی آنکه باد وجودت بوزد
می لرزم از حضورت
و آنگاه که تو هستی آن آخرین مسافر شب می شتابم به سویت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 12:10  توسط المیرا  | 

کاش آن زمان که بر فراز آسمان بلند در پرواز بودید می دانستید تمام زندگی تان در تکاپوی گم شدن در مرز بودن است. کاش می دانستید که لاشخوران در انتظارند تا ته مانده اجسادتان، اندیشه تان را ببلعند. لاشخورا همیشه در کمین اند تا مبادا اندیشه ای هشیار سر بر آورد آنگاه به کمک دست آموزان ماهر خود حمله در تار و پود اندیشه ای که به تازگی متولد شده، می کنند تا آن فکر بدیع که همانا آزادی را، در نطفه خفه کنند. آزادی واژه غریبی است در این روزگار اشباع شده از اسارت. و تبعید در این عصر همگانی است... تبعید انسان آزاد به سرزمین اسرا و به دنبالش تبعید انسان از انسانیت خویش. هزاران ظلم رفته است بر سر آنان که در خوابند و اینان که نمی خواهند بیدار شوند... هان ای مردمان خفته در خواب، بیدار شوید که تاریخ نام ننگ شما را خواهد نوشت و آیندگان یاد خواهند کرد از تمام بی مروتی ها، نیرنگ ها، نا مردمی ها و هر آنچه بر سرتان رفت و شما از وحشت، خود را به خواب زدید و هیچ اندیشه نکردید از آنچه بر شما می گذرد. شاید آنها ته مانده غیرتتان را هم کشته اند که حاضر نیستید قیام کنید و داد بخواهید از لاشخورانی که خود اعجوبه ای از عالم زمینی اند و سخت بی عدالت با چشمان شما. به پا خیزید ای فرو ماندگان از راه. به همت آن کودک نه ساله آزاد که در جستجوی نانی است گرم برای مادر مریض خویش غبطه نخورده اید؟ کودکی که تنها مادرش را مونس خود در این دنیای پر از وحشت می داند و بس... چرا او باید این گونه بیندیشد که شما نمی توانید جای خالی پدرش را پر کنید... اگر آزاد بودید و اسیر لاشخور های درون نبودید چه بسا آن طفل ضعیف و طفل های ضعیف شما را همانند پدر خویش می دانستند و به دنبال بازی های کودکانه اشان می گشتند... همه را کشتید.. فکر را، زیبایی را، آزادی و آزادگی را، مردم را ، عشق را و ایمان را همه را نابود کردید و جای آن در دل مردمان خشم، نفرت، وحشت، بی غیرتی را گذاردید ای کارگزاران این دولت ننگ و ای لاشخوران فکر و اندیشه بنگرید به جوان که اکنون از بار مشکلات کمر خم کرده و شما جای آنکه باری از دوشش بردارید چه کردید؟؟ به او راه دزدیدن و قاچاق اسارت خویش را آموختید تا آزادگی و مردانگی اش را از او دریغ کنید.... به او تهمت بی ایمانی و بی دینی زدید و به او لقب مفسد دادید چرا که با دستهای آلوده شما به چنگال گردابی بس عظیم افتاد و حال چگونه به او می گویید مفسد و بی دین. شما که خود قاتل دین هستید و حال خوشنود از بی ایمانی مردمان به دوردستها می نگرید که چگونه چپاول کنید آنچه مانده از اندیشه مردمان.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:52  توسط المیرا  | 

بی تو من به کجا می توانم سفر کنم؟ یادت هست آن روزها که اندر خم یک کوچه بودیم و آسمان تنها سقف دلربایمان بود و زمین تنها شاهد دلدادگی ها یمان. بی تو به کدامین رود پر خروش پناه برم و کدامین غزل یاور تنهایی ام باشد؟ ای کاش در واپسین لحظات آن زمان که ثانیه ها از هم سبقت می گرفتند تا تو را هر چه زودتر از من جدا کنند، می توانستم سخت در آغوشت گیرم و نوای عاشقان خفته در خواب را سر دهم. تو رفتی و تمام من را با خود به ناکجا بردی....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:51  توسط المیرا  | 

خیال می کردم می تواند نگاهت سنگری باشد که در آن آرامش به سراغم آید و دور باشم از هیاهوی این دنیای غریب... آن چشمان میشی ات هر روز عاشقترم می کنند و عجب که دل با تو یکی نمی شود و سنگها آب نمی شود با این همه صبر که می دانم داری و می دانی که دارم....
آه ای روزها من می خواهم این احساس برود از درونم که روزی عاشق تر و روزی بیزارم از هر آنچه هست و نیست.... روزی سرشار از گرماییم و روزی پر از سردی... تا به حال اندیشیده اید به این که چرا این گونه است حالاتتان؟
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 16:32  توسط المیرا  |